X
تبلیغات
داستان کوتاه

داستان کوتاه

                      

باخودم میگویم شعار چیز خوبیست.مثل سیگار.

                         انسانی که شعارندارد ارمان ندارد.شعار میدهم ارمان من انسانیت است

تابدانم چه چه راه دشواری  در پیش دارم....(داستان مردگی محض نوشته علی ماکیانی)

..................................................................................................

حق به جانب که میشوم خودم هم باورم میشود حق بامن است.

نمیدانست همان اغوش گرمش مرا فیلسوف کردورهاتر.

اماحالادنیابه ارسطونیازندارد.پرستومیخواهدکه

بایدپریدبایدکوچ کرد

کسی جز اونمیداندزمستان سختی درراه است (داستان دیگران نوشته ی علی ماکیانی)

...................................................................................................

 

 


نوشته شده توسط مسیحا در جمعه 1391/07/07 ساعت 3 بعد از ظهر | لینک ثابت |


هزار سال گذشت...

بلبل به گل گفت ؛از میان دردهاکدام دشوارتراست؟

گل گفت؛درد فراق...

بلبل فتاد وتپید ومرد...

............................................................................................


داستان کوتاه : ماست مالی
داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!
داستان کوتاه : توهم
داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!
داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !
داستان کوتاه : مزدا 323
داستان کوتاه : یک بنده خدا
داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
داستان کوتاه : زندگی خائنین
داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله
داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم
داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه یک ریاضیدان
داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان
داستان کوتاه : دوستان
داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس
داستان کوتاهی از زندگی
داستان کوتاه : نقشه شکست خورده
داستان کوتاه : بد شانسی
داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا
داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند
داستان کوتاه : بیمارستان روانی
داستان کوتاه : مدیر و منشی
داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان
داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی
داستان کوتاه : هدیه برادر
داستان کوتاه : کتاب سیاه
داستان کوتاه : معبد شیوا
داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام
داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی
داستان کوتاه : خدا و کودک
داستان کوتاه : مورچه
داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....
داستان کوتاه : رویاها
داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
داستان کوتاه : وسوسه
داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث
ارشک و رودخانه مردمی
داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو
داستان کوتاه : راه بهشت از پائولو کوئیلو
داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین
داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد
داستان کوتاه : کوزه ترک خورده
داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله
داستان کوتاه : ساختن روح
داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست
داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک
داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار
داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
داستان کوتاه : مزدور
داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!
داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد
داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا
داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی
داستان کوتاه : وجود و دریای خرد
داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است
داستان کوتاه : لیلی، رفتن است
داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست
داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد
داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی
داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار
داستان کوتاه : احترام به شایستگان
داستان کوتاه : جواز بهشت
داستان کوتاه : سم
داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق
داستان کوتاه : تزریق خون
داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !
داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست
داستان کوتاه : خانم نظافتچی
داستان کوتاه : تصمیم مهم
داستان کوتاه : آخرین ضربه بود
داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟
داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران
داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف
داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم
داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق
داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی
داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک
داستان کوتاه : سنگتراش
داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست
داستان کوتاه : بزرگترین حکمت
داستان کوتاه : خولی و خر نامرد
داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !
داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد

----

داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !

داستان کوتاه : یک بنده خدا

داستان کوتاه : مزدا 323

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : گاهی نباید شنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : ادب از دیدگاه یک ریاضییدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : دوستان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاهی از زندگی

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : بیمارستان روانی

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : راه بهشت از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : سنگتراش

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد

..........................................................................................................................................

داستان، بازآفرینش رویدادها و حوادثِ به ظاهر واقعی است، داستان واگویی و تکرار واقعیت نیست. داستان فراورده‌ای است تخیلی که در جهان خود واقعی نمایانده می‌شود


نوشته شده توسط مسیحا در جمعه 1391/07/07 ساعت 2 بعد از ظهر | لینک ثابت |

داستان کوتاه چیست؟

ارزش گذاری در داستان...(علی ماکیانی)



يكي از معيارهاي معمول سنجش ادبي يك نوشته (نه لزوما نوشته‌اي ادبي) تنوع واژگان و وسعت دامنه‌ي كلمات مورد استفاده در آن نوشته است. بالطبع تكرار زياد يك كلمه به اين تنوع لطمه مي‌زند. به عنوان مثال من اخيرا متوجه شده‌ام (به واسطه‌ي راهنمايي يكي دو نفر از دوستان) كه حرف اضافه‌ي "توي" زياد در نوشته‌ام ديده مي‌شود. وقتي دقت كردم، ديدم دليلش اين است كه خيلي جاها به جاي "در"، "وسط"، "داخل"، حتا "ته" از اين كلمه استفاده كرده‌ام (گاهي آگاهانه و گاهي ناخودآگاه).

تعریف داستان كوتاه كوتاهداستان كوتاه كوتاه، داستانی است كه بتوان آن را در یك مكالمه كوتاه تلفنی خواند و بتوان در یك نشست، ساعت ها درباره ی آن حرف زد. (سیامك احمدی)

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

حجم یک داستان کوتاه

مبحث این‌که یک داستان کوتاه، چقدر باید باشد، از دیرباز نونویسنده‌ها را دچار مشکل نموده چرا که هیچ منبعی نیست که با اطمینان به ما بگوید محدودهٔ یک داستان کوتاه، به طور ثابت چقدر است. داستان‌های کوتاهی وجود دارد که به سی یا چهل صفحه می‌رسند و هم‌چنین داستان کوتاه‌هایی هست که داستان برق‌آسا نیستند و خصوصیات یک داستان کوتاه را دارند، اما به سختی به ۲۰۰۰ کلمه می‌رسند. داستان‌های کوتاهی هم وجود دارد که بین این دو هستند و چیزی در حدود ۵۰۰۰ کلمه هستند. با این حساب، داستان‌های کوتاه انواع مختلفی دارند و قالب نوشتاری آن‌ها می‌تواند هم بزرگ و هم کوچک باشد.

البته شایان ذکر است که طول یک داستان کوتاه، به کشور و رسوم و ادبیات آن نیز بستگی دارد. مثلاً در ایالات متحده یک داستان کوتاه می‌تواند بالای ۱۰۰۰۰ کلمه داشته باشد (که آن‌ها را «داستان کوتاه بلند» یا «long short stories» می‌نامند.) درحالیکه در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان‌های کوتاه حدود ۵۰۰۰۰ تا است و در استرالیا کم داستان کوتاهی بیش از ۳۵۰۰ کلمه دارد. گرچه داستان‌های کوتاهی نیز هستند که تنها چندصد کلمه دارند (که آن‌ها را اغلب «روایت کوچک» یا «micro narratives» می‌نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می‌خوانند حداقل ۱۰۰۰ کلمه را داشته باشد. در کشور ما نیز امروزه، داستان کوتاه‌هایی که توسط نونویسنده‌ها نگارش می‌یابند، چیزی بین ۲۰۰۰ تا ۵۰۰۰ کلمه هستند و بلندتر از آن کم پیدا می‌شود و کوتاه‌ترش، دارای سبکِ داستان‌های برق‌آسا (flash fiction) می‌باشد.

اما در کل، این‌که داستانی که نوشته‌ایم کوتاه است یا بلند، بیشتر از هرچیز بستگی به خط سیر داستان دارد. به موضوع داستان توجه کنید. اگر در آخر برق‌آسا بود و شما را به هیجان درآورد، داستانک است. اگر تکهٔ جالبی از زندگی یک شخصیت خاص را نشان می‌داد، داستان کوتاست و و اگر دارای سوژه‌ایست با شاخ و برگ زیاد که می‌تواند گسترش پیدا کند، داستان بلند است.                                             ماکیانی زمستان 88

بزرگان داستان کوتاه نویسی

بزرگان داستان کوتاه نویسی در ایران

داستان كوتاه چیست؟

داستان كوتاه لحن خشكی دارد و برشی برگرفته از زندگی است. آغاز و انتها در داستان كوتاه مطرح نیست، چرا كه هر سطری خواستش را بیان می دارد و به همان اندازه مهم است. داستان كوتاه بیشتر در پی وحدت زمان است و زبانش ساده و بی آلایش می باشد، با این همه نمی توان در آن نشانی از ابتذال یافت.

یكی از مسایل در درك داستان كوتاه پی بردن به عمق حادثه های سطحی داستان برای دریافت معنا و زبان سمبلیك حوادث است. اغلب خوانندگان و البته منتقدان عقیده دارند كه داستان های خوب، دلپذیر و لذت بخشند. خوانندگان طی سالیان متمادی از نوشته های داستان نویسان بزرگ لذت برده اند. اگر از خواندن داستانی لذت نبردید نخست مطمئن شوید داستان را خوب فهمیده اید یا نه. اگر بعد از تجزیه و تحلیل عناصر داستان چیزی دستگیرتان نشد مطمئن باشید كه اشكالی در داستان وجود دارد.

از دیگر ویژگی های مهم داستان كوتاه پرهیز از شاخ و برگ اضافی و دوری از گزافه گویی است. داستان كوتاه در عین حال كه تكان دهنده ترین، سرسختانه ترین و موثرترین ابزار تاثیرگذار بر آحاد اجتماع است. از نقطه نظر ادبی نیز موفق ترین به شمار می آید. ارزش واقعی داستان كوتاه در پیام انسانی، هم دردی با مطرودان و مظلومان و انتقاد سخت و كوبنده از جامعه است. به همین دلیل است كه داستان های كوتاه جذاب و دلنشین می گردد.

داستان كوتاه مانند اتومبیلی است كه بنزین كافی برای رسیدن به مقصد خاصی را دارد. این اتومبیل نمی تواند از مسیر خود منحرف شود یا گردش اشتباهی داشته باشد یا سرعتش را كم و زیاد كند یا حرف اضافی داشته باشد و یا این كه بیراهه برود.

این ضروریات را اولین بار منتقد بزرگ داستان كوتاه ادگارآلن پو مطرح كرد: «نویسنده ابتدا تأثیر واحدی را در نظر می گیرد. بعد با استفاده از حوادث و تركیب اثرات آن ها به عنوان بهترین وسیله برای رسیدن به یك «تاثیر واحد» سود می جوید.» «كنش» یا «عمل» در داستان كوتاه به نرمی و به طور قابل قبولی شكل می گیرد. داستان كوتاه، داستان شخصیت پردازی نیست، بلكه موقعیت است و شخصیت نسبت به موقعیت سنجیده می شود، اما در داستان بلند یا رمان محور، شخصیت اصلی است و تعداد شخصیت در داستان های كوتاه اندك است و خواننده در مواجهه با چنین شخصیتی همواره در حال تفكر درباره علت اعمال كاراكترهاست یا این كه در پی آن است كه اگر شخصیت فوق با موقعیت متفاوتی روبه رو می شد چه عكس العملی نشان می داد و چه اندیشه ای از ذهنش می گذشت.

كتاب های زیادی درباره شخصیت های آثار شكسپیر نوشته شده است، چون آن ها به خوبی شخصیت پردازی شده اند. به طوری كه ما می توانیم آن ها را همانند مردمان واقعی توصیف كنیم و رفتار و كردارشان را مورد بررسی قرار دهیم. البته نمی توان شخصیت های نظیر هاملت یا لیدی مكبث را در داستان كوتاه پیدا كرد، اما می توان با شخصیت های ویژه ای آشنا شد كه همواره در یادها بماند.

● نویسنده داستان كوتاه از چه شیوه های ادبی بهره می گیرد؟

در وهله نخست زبان روایت بی نهایت بی آلایش و سخت روزمره است و همراه با برودت و تاكید بر عینیت «بیان شاعرانه معمول» در داستان كوتاه جایی ندارد.

یك داستان كوتاه قوی پنجره هایی از زندگی را در برابر دیدگان ما می گشاید. خواننده با خواندن داستان های ماجراجویانه یا كلاسیك خود را در میان بعضی از حوادث می بیند یا با خواندن داستانی مهیج بدون آن كه خطری او را تهدید كند، دچار هیجان می شود.

اما در این میان لذتی نیز وجود دارد كه از عمیق بودن معنای داستان نشأت می گیرد. این لذتی است كه همراه خواننده می ماند، داستانی كه به خاطر «عمق معنا» باعث لذت ذهنی می شود و به خواننده دیدگاهی می دهد كه همراه او باقی می ماند. یك گزارش خبری عبارت از كوشش یك خبرنگار در نوشتن حقیقت پیرامون حوادثی ویژه است.

در حالی كه داستان كوششی است برای نوشتن چكیده حقیقتی تعمیم داده شده درباره بعضی از مسایل یا موقعیت ها و اشخاص، تا ما بتوانیم از آن طریق قسمتی از واقعیت زندگی را واضح تر و واقع بینانه تر ببینیم. ادبیات ما را با تجربیات كسانی شریك می سازد كه بهتر از ما می بینند و بیشتر از ما درباره آنچه كه می بینند می اندیشند. همواره در تاریخ انسان های بزرگ نوشته هایی از تجربیات و اندیشه های خود به جا گذاشته اند. به وسیله ادبیات می توانیم از طریق پنجره هایی كه نویسندگان به روی ما گشوده اند به دنیا نگاه كنیم.

داستان كوتاه خوب یا یك شعر خوب همانند گیاهی اند كه برای رسیدن به مغز (بهترین قسمت گیاه) باید پوست (لایه های) آن را كند و به مطبوع ترین قسمت آن دست یافت، اما داستان كوتاه نویسندگان خاص خود را دارد. نویسنده این نوع ادبی به دلیل تراكم افكار شاعرانه یا ایده هایش قلم فرسایی نمی كند، به خاطر منافع مادی نیز نمی نویسد، می نویسد چون رنجیده و دردمند است و همیشه پایبند اخلاقیات است، حتی به هنگام نگارش متون خشن هیچگاه در پی آن نیست كه خواننده را خشنود سازد. او پیوسته با واقعیات برخورد دارد.

نویسنده داستان كوتاه همیشه در تلاش است تا قالب داستان كوتاه را تكامل بخشیده، ظرافت بیشتری در آن بگنجاند و آن را از تحقیر گونه های پرحجم ادبی مصون نگاه دارد و اگر داستانی قوی باشد خواننده می تواند از طریق لایه های مختلف به عمق معنای داستان دست یابد و می تواند چگونگی گره گشایی داستان را مورد ارزیابی قراردهد یا این كه درباره محتمل و قابل باور بودن داستان قضاوت كند. وقتی می توان خواننده خوبی شد كه تمام عناصر غنای داستان را شناخت و مورد ارزیابی قرار داد. این عناصر نه تنها باعث برجستگی داستان می شوند، بلكه معیاری نیز برای تشخیص داستان های خوب از داستان های ضعیف یا بد هم می باشند. بی تردید تمامی این تلاش ها بدون وجود علاقه مندان به ادبیات امكان پذیر نیست.                                                                               علی ماکیانی

داستان عقیم نوشته حسین نوش آذر

 

اجاقش کور بود. سال­ها بود که به خانه­ی شوهر رفته بود و با این حال بچه­دار نمی­شد. تا این که بالاخره طلاق گرفت، مهرش را به اجرا گذاشت و به آلمان مهاجرت کرد. آسان نبود. نه. آسان نیست. اما ایران هم نمی­شد زندگی کرد. یک زن مُطَلقه. تنها و مطلقه. در خانه­ی پدر. پدر و مادر مؤمن. پایبند به اصول. برادران متعصب.

نمی­داند، واقعاً نمی­داند در آلمان چطور شد که با او آشنا شد. یکی از همین ایرانی­های تبعیدی. یکی از همین­ها که انگار از دماغ فیل افتاده­اند. طرف می­گفت سینماگر است؛ و نبود. نه نبود. سینماگر فیلم می­سازد. دستش به کاری، به جایی بند است. این یارو علاف بود. یک مرد یک­لاقبا. علاف. با آن سر کچلش و قطره­های عرق که روی پیشانی­اش می­جوشید و قد کوتاه و شانه­های پهنش. و چقدر هم پرخور. چقدر هم مدعی. با این حال از او باردار شد. یک هفته بیشتر با هم نبودند. اما همان چند روز کارساز بود. هرچند مرتیکه ایکبیری چیزی بارش نبود، اما این یک کار خوب از عهده­اش برمی­آمد. بچه را به دنیا آورد. دختر دوست داشت، صاحب دختری هم شد. آتوسا. و رفت ایران که سری به خانواده­اش بزند. من نازا نبودم. عقیم نبودم. عیب از من نبود. این اجاق من نبود که کور است. دخترم، آتوسا. پنج هفته و سه روزش است. وقتی به دنیا آمد، ماشاالا سه کیلو و نیم بود. نمی­توانست بگوید باباش هم درشت است. مادرش گفته بود: آخه، مادر، بچه­ی آدم از زیر بته که عمل نمی­آد. بچه را سر دست گرفته بود. گفته بود: نگاش کنین چقده نازه. نازی­ی کوچولوووووو.
در دروازه رو می­شه بست، اما در دهن مردمو نمی­شه بست. برای همین فرستادندش شمال که فامیل پاپی­اش نشوند. این همه خاله و دایی و عمو با زاد و رودهاشان. همه فضول. اصلاً به کسی چه؟ زندگی خودمه. خودم بزرگش می­کنم. مگه شما خرجش رو می­دین؟
و رفت شمال. سه زن از سه نسل. او و مادرش. او و آتوسا و مادرش. مادر و دختر و نوه­اش در ویلای آقاجون در خزرشهر. کنار دریا. هوای خوب. بی­سرخر. بدون احساس شرم. یعنی مانده بودند که چه بکنند. خودش پیشنهاد داده بود. گفته بود: آقا جون، منو بفرستین شمال. برادرها همه خانواده داشتند. در بازار مشغول بودند. می­ماند فریبرز که او هم کلاس کنکور می­رفت. برای همین فریبرز آنها را با ماشین آورد به خزرشهر و خودش برگشت تهران و مادر از دو روز قبلش غذای دو هفته را پخته بود و گذاشته بود در فریزر که آقاجون بی­غذا نماند. آقا جون گفته بود: از مامانت یاد بگیر. چه زنی. خدا زنده نگه­ش داره.
روزهای اول خیلی خوب بود. آتوسا را برمی­داشت می­رفت کنار دریا. به موج­ها نگاه می­کرد. سر از پا نمی­شناخت. خنده از لبش نمی­رفت. روحیه­اش خوب شده بود. مثل این بود که با زندگی از نو آشتی کرده بود. دیگر چیزهای کوچک آزارش نمی­داد. بهانه نمی­گرفت. شب­ها هم خوب می­خوابید.
تا این که یک روز – چهار پنج روز بعدش بود انگار – نمی­داند چی شد که رفت توی رختخواب و دیگر بیرون نیامد. توی رختخواب افتاده بودم. نمی­توانستم بلند شوم. شاد نبودم. غمگین هم نبودم. نه. خُلقم هم تنگ نبود. مثل این بود که در خلا رها شده باشد. نور آزارش می­داد. پرده­ها را کشیده بود و با این حال نور چشمش را می­زد. دلش می­خواست نباشد. دلش می­خواست شبی به ساحل برود، و آرام آرام خودش را به دریا بسپرد و موجی بیاید بلند و او را با خود ببرد به عمق دریا و با آن سیاهی­ها بیامیزد و مثل جوهر توی آب حل شود؛ با آب یکی شود. می­توانست ساعت­ها به این تصویر فکر کند. تنها چیزی که کمی او را تسکین می­داد فکر یکی شدن با دریا بود.
یکی دو روز اول مادرش بچه را آورده بود، داده بود بغلش که شیرش بدهد. اما نمی­توانست حتی به او نگاه کند. بغلش که کرده بود، یک آن احساس کرده بود به آغوش مادرش رفته است. و این دهن کوچک مکنده و دست­هایی که با همه­ی کوچکی می­خواستند چنگ بزنند به وجود او. احساس کرده بود که اگر بچه­اش را بغل بگیرد، اگر پستان به دهانش بگذارد، دیگر هرگز نمی­تواند او را از خود جدا کند. از این فکر به وحشت افتاده بود. بچه را پس زده بود، پتو را روی سرش کشیده بود و در تاریکی آب از سرش گذشته بود و او را با خود به ته دریا برده بود. بعد همه جا تاریک شده بود. نفس می­کشید، اما با این حال احساس کرده بود دارد خفه می­شود. از جا پریده بود و با چشم­های از حدقه­درآمده به دیوار مقابل خیره مانده بود. هنوز هم تَرَکی را که روی دیوار بود به یاد دارد.
اما، خب، این حالت­ها سه – چهار روز بیشتر طول نکشید. یک روز از رختخواب بیرون آمد. آتوسا داشت توی تخت­خواب کوچکش دست و پا می­زد. وقتی او را دید، لبخند زد. خم شد، او را بغل کرد. ساعتی به ظهر مانده بود و مادرش داشت در آشپزخانه غذا می­پخت. او را که دید، گفت: حالت بهتره؟
گفته بود: نمی­دونم چه­م شده بود.
مادرش گفته بود: طوری نیست. سرما خورده بودی.......

 

 


نوشته شده توسط مسیحا در یکشنبه 1389/05/17 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت

روی سکوی حمام نشسته بودم و فکر می‌کردم از همان اول نباید خواب‌ها را جدی می‌گرفتم. نه اینکه مهم نیستند؛ چون مهم‌اند نباید جدی‌یشان گرفت همانطور که نباید به ضربان قلبت فکر کنی؛ باید بگذاری برای خودش بزند. نباید حساب خمیازه‌هایت را نگه داری و بگذاری کار خودش را بکند. نباید به خواب‌هایی که دیده‌ای فکر کنی و بگذاری برای خودش باشد و دیده شود. مثل خواب دیدن پدر که یک بعد از ظهر، پشت دار قالی، حرکت دستش کندتر و کندتر شد، برمی‌گشتم و دیدم که چشم‌هایش روی هم افتاد و چند ثانیه بعد که بیدار شد و دید زل زده‌ام و می‌خندم، ‌خندید و گفت توی همان چند ثانیه خواب دیده‌ وسط مزرعه‌ای ایستاده و انگار دنبال چیزی که گم شده بود، می‌گشت. وقتی جدی‌یشان می‌گیری و بعد از بیداری فکر می‌کنی و می‌خواهی بفهمی چه معنی‌ای دارند، چرا دیدی‌یشان، کم‌کم مزاحم‌شان می‌شوی و دیگر خوابی نمی‌بینی که وسطش نفهمی خوابی. نمی‌گذاری اتفاقات همان طور که قرار بوده اتفاق بیفتد. خودت می‌دانی خواب می‌بینی و برای همین هر طور که دلت خواست پیش می‌بری و آن قدر عوضش می‌کنی که دیگر بی‌سروته می‌شود. بهترین‌شان همان‌هایی هستند که وقتی بیدار می‌شوی، حتا نمی‌دانی دیدی‌یشان. باید بگذاری بدون فضولی تو کار خودش را بکند. فکر می‌کردم و می‌دیدم با آن هذیان‌ها دوباره جدی‌شان ‌گرفته‌ام. خوابی که دیده بودم ربطی به اینها نداشت؛ یک بازسازی ساده از یکی از اولین چیزهایی که یادم می‌آید. چند سالم بود؟ تاسوعا بود یا عاشورا؟ آن شب مطمئن نبودم ولی حالا فکر می‌کنم اگر آن نوزادهای سفیدپوش را توی گهواره‌های بین هیات‌های عزاداران دیده باشم که معلوم نبود چطور بعضی‌شان وسط آن همه سر و صدا آرام خوابیده بودند، حتما عاشورا بوده. گم شده بودم. و قبلش لبه‌ی چادر مشکی مادر، بالای تپه‌ای وسط قبرستان مارالان، توی دستم بود. مادر چادرش را روی صورتش انداخته بود و داشت بین زن‌ها گریه می‌کرد؛ همه زن‌ها گریه می‌کردند. قبرهای بالای تپه بیشتر نو بودند. و آن چیزی توی هوا که بعدها فهمیدم بوی گندیدن جنازه‌های تازه دفن شده بود. بوی چربی که ته حلقت می‌ماند و دیگر با هیچ بو و اصلا هیچ چیز دیگری اشتباه نمی‌گیری. قبلش سراغ قبرهایی که باید سر می‌زدیم، رفته بودیم و من نمی‌فهمیدم مادر که نمی‌توانست بخواند، چطور بدون آن که شک کند، از دور راهش را کج می‌کرد و یک‌راست سراغ خاله و پدر و مادرش می‌رفت. بقیه‌ی بستگانش جایی خیلی دورتر، زیر کوهی که درختی روی دامنه‌اش آلوچه‌های ترشش زیر آفتاب داشتند قرمز می‌شد، خوابیده بودند. پس تابستان بود. و من که حالا بالای تپه‌ی خاکی لازم نبود حواسم باشد که پایم را روی سنگ قبرها نگذارم، لبه‌ی چادر مادر را گرفته بودم و معرکه‌ی آن پایین را تماشا می‌کردم؛ دسته‌های طولانی مردهای سیاه پوش که جابه‌جا کفن آن‌هایی که قرار بود قمه بزنند، سفیدش می‌کرد. قرار بود قمه بزنند، پس حتما عاشورا بود. صدا به صدا نمی‌رسید. دسته‌ها توی هم می‌رفتند و اصرار داشتند که مراسم سلام‌شان را هم توی آن شلوغی بی‌کم و کاست به‌جا آورند. هنوز هم توی تبریز دسته‌ها به هم که می‌رسند، طبل‌ها و سنج‌هایشان ساکت می‌شوند، مداح دسته‌ی اول شعری می‌خواند و از طرف دسته خودش به آدم‌های آن یکی صف، به نوکران حسین، سلام می‌گوید: "بیزدن سلام اولسون سیزه". بعد مداح دسته‌ی دوم همان شعر را می‌خواند. شعر و سلام که تمام شد دوباره طبل‌ها و سنج‌ها شروع می‌کنند و برای اینکه آهنگ دسته‌ی خودشان را گم نکنند، محکم‌تر از قبل می‌زنند. چشمم مدام بین آن طبل‌های ظریف ارتشی که زیر آفتاب برق می‌زدند و آنهایی که تا چند دقیقه‌ی دیگر قمه می‌زدند، می‌گشت. وقتش بود که دو طرفشان را برادران و پسرعموها بگیرند تا قمه زودتر زده نشود و طرف وسط آن هیر و ویر یادش نرود که قبلش باید با لبه‌ی پهن قمه چند بار محکم به جای تراشیدگی سرش بزند و بعدش که قمه را چرخاند، بعد از دو سه ضربه که صدای گریه و زاری زن‌ها را بلند می‌کند، زود از دستش بگیرند. هنوز کمی به اذان ظهر مانده بود و آن زمان خیلی بچه‌تر از آن بودم که همه‌ی آن جزئیات را بفهمم و حالا که به آن خاطره فکر می‌کنم، درست مثل خوابی که وسطش بدانی خواب است، به هر ساکت شدن و بعد توی دل هم رفتن صدای طبل‌ها و شلوغی دور کفن‌پوش‌ها معنی می‌دهم. آن روز فقط تماشا می‌کردم و نمی‌دانستم که سی سال بعد نصفه شبی روی سکوی حمام عمومی پایتخت به یادش خواهم آورد. علم‌ها هم بودند که به کمر می‌بستند و اگر دلت صاف بود، با خودش هرجا که می‌خواست می‌بردت و می‌دواندت و باز باید چند نفر مراقبت بودند که بلایی سرت نیاورد و لابد علمی جوشیده بود که موجی از زن‌ها آمد و من کنده شدم و دیگر مادر کنارم نبود. بلندگوها داد می‌زدند، علم‌ها می‌جوشید، دسته‌ها به هم سلام می‌دادند و من برای اولین بار فهمیدم گم شده‌ام و گریه خودش آمد. گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت. باید بگذاری اگر می‌خواهد بیاید، بیاید و اصلا به خواستنش فکر نکنی و اگر آمد ببینی که داری گریه می کنی. هیچ‌کدام از آن همه‌ی زن چادری که چادر بیشترشان روی صورت‌ افتاده بود، مادر نبود. شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید؛ دیگر هیچ کدام از آن بوها و صداهای کر کننده را نشنیدم. می‌شنیدم ولی درست مثل وقتی که گوش‌هایت را زیر دوش آب گرفته و چشم‌ها را بسته باشی، همه چیز محو و کج و معوج شده بود. چقدر طول کشید؟ فکر کردم برای سارا چقدر طول می‌کشد؟ هیچ کاری نکردم؛ فقط گریه کردم و بین زن‌های بالای تپه‌ی قبرستان لولیدم و مادر، خودش پیدا شد. یعنی پیدا هم نشد، وقتی بالاخره ایستادم، دوباره آنجا بود و من کنارش. هنوز داشت گریه می‌کرد و و اصلا چیزی نفهمیده بود. و نفهمید که چرا بهانه گرفتم که زودتر برگردیم خانه. نباید جدی‌یشان گرفت وقتی حتا پدرت هم که جدی‌یشان نمی‌گرفت، حالا خودش را توی یکی از همان خواب‌ها طوری گم و گور کرده که کسی نمی‌داند دنبال چه می‌گردد. کار دیگری نمی‌شد کرد؛ قرآن آقااسماعیل را برداشتم و تا صبح خواندم.

× قسمتی از همان چیزی که اسمش را فعلا گذاشته‌ام "من تا ابد از خود حرف می‌زنم"

نوشته شده توسط مسیحا در چهارشنبه 1388/12/05 ساعت 2 بعد از ظهر | لینک ثابت |


تا انسان هست، آرمان هست


گفتگو از علی ماکیانی
گفتگو با كيهان خانجاني (داستان‌نويس)
«سپيدروز زيرسي و سه پل» نخستين مجموعه داستان‌هاي كيهان خانجاني پس از قريب به يك و نيم دهه داستان‌نويسي است؛ داستان‌هاي كتاب را در كدام سال‌ها نوشته‌ايد؟
پنج سال دوم دوره‌ي داستان‌نويسي‌ام: 75 تا 80 .

غالب متن‌هاي كتاب در فضاهايي نوستالژيك جريان دارد؛ انگار بازنمايي تجربه‌هاي زيست شده‌ي نويسنده در فرآيند آفرينش‌ متن در هيأت يك ضرورت در آمده، آيا در «سپيدرود زير سي‌وسه‌پل» بازسازي تجربه‌هاي ماوقع را نشانه رفته‌ايد؟
علقه به خاطرات در همه‌ي انسان‌ها به نوعي وجود دارد،‌ در بعضي كمتر،‌ در برخي شديدتر؛ مي‌گويند در شرقي‌ها، به خصوص ايراني‌ها، خاصه هنرمندان، بيشتر. يكي از دلايل نوشتن داستان با افعال ماضي و بافلاش‌بك‌هاي پي‌درپي در داستان‌نويسي ما، مي‌توان در اين نوستالژيك بودن جو دانست. اما جنس اين انواع گوناگون دارد و به ساختارهاي مختلف هم در مي‌آيد. يك بار نوستالژي نويسنده از جنس تاريخي ـ اسطوره‌اي است؛ مثل علاقه‌ي هدايت به فرهنگ ايران باستان، كه همه‌ي ابعاد آن به طور مستقيم توسط خود نويسنده تجربه نمي‌شود، بلكه ماحصل مطالعه‌ي اوست و به نوعي ذهني است؛ از آن‌جايي كه پس از مشروطه، تاريخ و فضاي اجتماعي ايران سرشار از حوادث (و بيشتر حوادث تيره!) بوده است، بخشي از روشنفكران و هنرمندان ايراني، گرويدن به اين نوستالژي تاريخي ـ‌ كهن را چه به شكل ذهني آن و چه به شكل پيشنهادهايي براي احياي بخش‌هايي از آن تاريخ باستاني، راهي براي نجات دانستند. از همين روست نمايشنامه‌هاي هدايت و يا تحقيق‌هاي بسياري از مورخان و پژوهندگان جالب اين كه دولتمردان نيز البته به سبب توجيه جايگاه خود و ساختار عمودي هرم اجتماع. خدا، شاه، ميهن و… به اين موضوع دامن مي‌زده‌اند. گاه با تعويض تاریخ هجري، و گاه به روش‌هايي ديگر، در دروه‌هاي مختلف، حكومت مردان،‌از انواع نوستالژي مستتر در دل و ذهنِ مردمانِ‌ اسطوره زده ، سود جسته‌اند! به تاريخ صفويه و اسطوره‌هاي خرافي ـ مذهبي بنگريد و…
نوعي ديگر از اين نوستالژي تاريخي ـ اجتماعي است. البته تاريخ نزديك منظور از اين تاريخ نزديك، يعني تجربه‌هاي ملموس تاريخي ـ اجتماعي روشنفكران، كه با تاريخ كهن و ذهني آركائيك تفاوت دارد. پس از گذشت هر دوره‌اي و

آرمان‌، خروس قندي نيست كه بگوييم‌: هي، يادش به خير! بچه كه بوديم، اون موقع‌ها، خروس‌قندي مي‌فروختند. تا انسان هست،
آرمان هست
تجربه‌ي شكست در دوره‌ي جديد، روشنفكران ما در سوداي از دست شدن بخشي تحقق يافته از آرمان‌هاي خود بوده‌اند: از امضاي مشروطه‌ گرفته تا ملي شدنِ نفت و با تمام فضاهاي بسته، شكوفايي هنر در دهه‌هاي چهل و پنجاه، تا انقلاب و فضاي بازسازي سال 58. اين بخش از نوستالژي راحتي به وقايع خارجي نيز مي‌توان تعميم بخشيد. كه چون بر تاريخ و فرهنگ مبارزه و جامعه‌ي روشنفكري مؤثر بوده‌‌اند و هم‌زمان، گويي به نوعي به تجربه‌هاي ـ اگر چه ذهني / مطالعاتي ـ روشنفكران و روشنگران ما بذل شده‌اند. بهار پراگ، كمون پاريس، استقلال هند، ماجراي الجزاير و كوبا و بسياري ديگر. اين اخبار از طريق رسانه‌ها، و با توجه به نگرش انترناسيوناليستي، به نوستالژي همه‌ي روشنفكران مبدل شده است.
تفاوت اين نوع از نوستالژي با ديگر نوستالژي‌ها در اين است كه چون «آرمان» در دل آن نهفته است،‌ اعتقاد به تكرار اين خاطره‌ها، در شكل و هياتي ديگر، هنوزا هنوز وجود دارد. چرا كه آرمان‌، خروس قندي نيست كه بگوييم‌: هي، يادش به خير! بچه كه بوديم، اون موقع‌ها، خروس‌قندي مي‌فروختند. تا انسان هست، آرمان هست.
نوعي از نوستالژي به تجربه‌هاي فردي و سال‌هاي كودكي و فضاي آن باز مي‌گردد. مثل شعر فروغ: اي هفت سالگي…
پر بي‌راه نيست كه آقاي فرزانه خاطرات خود با هدايت را مي‌نويسد و يكبار نيز آن را به صورت رمان «چاردرد» در مي‌آورد. «تنها مردگان خاطرات خود را به ياد نمي‌آورند» و به قول كوندرا: خاطره شكلي از فراموشي است.
خاطراتي هست، كه نمي‌توان آن را نوشت نه به سبب شخصي بودن يا سانسور و خود سانسوري، بلكه به اين دليل كه … راستش را بخواهيد دقيقاً نمي‌توانم توضيح دهم، عاجزم… اجازه بدهيد با جمله‌اي كه از كنفسيون سعي كنم منظورم را برسانم:«اگر خاطرات خود را شرح دهي يا بنويسي، چيزي از آنها باقي نمي‌ماند، پاك مي‌شوند.»

حتماً‌ پذيرفته‌ايد كه ادبيات در ابعاد جهاني‌اش، دارد به سوي تصويري شدن پيش مي‌رود. كمااين كه ديداري شدن (ضرورت خوانش به جاي شنيدار) شعرها و داستان‌هاي امروزين، خود معلول چيرگي فرهنگ تصويري (مكتوب) به فرهنگ شفاعي است. با اين وصف آيا مي‌پذيريد كه داستان‌هاي‌تان عمدتاً آثاري شفاهي هستند؟
اگر اين گونه كه مي‌گوييد باشد، پس واسفا تمام هم و غم هنر مدرن و نگرش و نظريه‌ انتقادي بر اين است كه از كالا شدن هنر جلوگيري كند و بر آن بر آشوبد. تمام حرف كساني چون هابرماس و آدورنو (در مبحث زيبايي شناسي‌اش) نيز همين است، كه اگر اثر هنري به سمت {رسانه ـ كالا} يا حتي {هنر ـ كالا} شدن برود، آن بخش از حقيقت را كه در خود دارد و حامل آن است، از دست مي‌دهد: (سير قهقرايي)، هنر مكتوب است. اگر منظورتان اين باشد كه به قول نويسندگان دهه‌هاي اول و دوم قرن بيستم آمريكا :«نگو، نشان بده!» مرد آن است كه نويسنده در مقام نظرگاه داناي كل نامحدود ، همه چيز را از فيلتر ذهن خود نگذراند و به خوانند ندهد، بكله «نشان دهد» تا خودِ خوانند به عنوان شريك متن، آن را كامل كند. داستان‌هاي همينگوي از جمله: تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد، گربه زير باران، يگ گوشه‌ي پاك و پرنور، آدم‌كش‌ها و ند تاي ديگر نيز براساس اين نگرش نوشته شده اند. نويسنده فضا را نشان مي‌دهد، ديالوگ‌ها را نقل مي‌کند،‌و خواننده خود رااز طريق نشانه‌هاي داستان‌، به لايه‌ي زيرين آن مي‌برد.

تمام هم و غم هنر مدرن و نگرش و
نظريه‌ انتقادي بر اين است كه از كالا شدن هنر جلوگيري كند و بر آن بر آشوبد

حال اگر خواننده‌اي با شنيدن اين داستان پي به چنين نكاتي برد، ناز شستش، و اگر نه، نيازمند اين بود كه خود بخواند تا رابطه برقرار كند، كه خوب، كتاب براي همين چاپ مي‌شود ديگر. البته يك بار هست كه ما تفاوت قصه و داستان را در نظر داريم: مي‌گوييم قصه‌ها شفاهي‌اند، سينه به سينه نقل مي‌شوند: از مادربزرگ‌ها به ما مي‌رسند. و حتي اگر مكتوب شوند، باز هم قصه‌اند. چرايي‌اش در اين است كه عناصر زيان و تكنيك‌هايي چون تغيير زاويه ديد و كلا ساختمندي‌اي براساس داستان مدرن نداردند. حتي ديالوگ‌هاي شخصيت‌ها را نيز داناي كل نقل‌قول‌ مي‌كند. آدم‌ها نيز شخصيت نيستند و بيشتر تيپ‌اند. اين بحث را در «ريخت‌شناسي قصه‌هاي پريان» به طور مفصل ميخوانيم. داستان مدرن سرشار از نشانه است، و اين نشانه‌ها در درون عنصر زبان متبلور مي‌شوند، چرا كه متن، چيزي جز زبان نيست.
اما به شخصه، معتقدم، داستان خوب، به شكل شنيداري نيز خوب است. ضرباهنگ / نثر، موسيقي كلام، لحن روايت، جنس و روح‌دار و جان‌دار بودن ديالوگ‌ها و … به هم‌راه يكدستي زبان اين‌ها همه به شكل شنيداري نيز منتقل مي‌شوند. از همين روست كه بسياري از نويسندگان مدرن آثارشان را براي يكديگر در جلسه‌ها و كافه‌ها خوانده‌اند. هنوز نيز مرسوم است؛ و سنت حسنه‌اي است. حال اگر مي‌خواهيم بيشتر باكنه اثر، ‌زبان، حتي رسم‌الخط و ويرايش رابطه برقرار كنيم، خوب، معلوم است كه متن مكتوب، براي چاپ است، نه نوار شدن. براي همين است كه خاله‌سوسكه را به عنوان قصه مي‌شنويم، اما بسياري از آثار را مي‌خوانيم.
البته اين جداست از بعضي از متن‌ها كه كولاژوار كار شده‌اند. به طور مثال دونالدوبار تلمي داستاني دارد به نام «اوژني گراند» كه در آنجا تصويري از اوژني‌گرانده نيز به چاپ رسيده ، يا تصويري كشیده و زيرش نوشته: دست اوژني گرانده و … خوب پيداست كه اين داستان را هم بايد خواندو ديد.

آيا مي‌توانيم بگوييم همه‌ی استان‌هاي كتاب از زاويه‌ي ديد يك راوي (مسلط) روايت شده است؟ اين درحالي است كه كيهان خانجاني از آن دست نويسندگاني است كه ساخت‌مندي را به معناي غايي كلمه در داستان‌هاي خود آزموده است. مي‌خواهيم در باب ضرورت پسا ساخت‌گرايي در داستان‌ پاي حرف‌ها و نقطه‌نظرات تان بنشينيم.
از قرار معلوم بايد ناپرهيزي كرده و گزارشي از نظرگاه‌ها (زاويه ديدهاي) داستان‌های مجموعه‌ي سپيدرود و زير سي‌سه پل ارايه بدهيم: داستان «عدل ظهور بود» با اينكه به نظر مي‌رسد با يك نظرگاه (داناي كل محدود) نوشته شده، اما در حقيقت دو نظرگاه است؛ چرا كه با دو نحو زباني مختلف نوشته شده، تا عكس برگردان واقعه‌اي تاريخي ـ اسطوره‌اي باشد؛ ديگري با نرم زباني معمول و شفاف، كه بيشتر برگفت‌و‌گو نویسي تكيه دارد، در فضاي بازجويي پيرمرد و پيرزن.
در داستان «چشم‌هايم را مي‌بندم» صفحه‌اي اول (بخش اول داستان) ليد (يادداشتي) است، به سياق زبان روزنامه‌اي، كه به صيغه‌ي داناي كل نامحدود نوشته شده، در ادامه، تك گويي دروني راوي است.
داستان «هيجدهمين روز تابستان» با دو زاويه ديد نوشته شده است. يكي اول شخص جمع و از زبان مرغ‌هايي ست كه در گشتارگاه در انتظار ذبح شدند؛ ديگري تك گويي دروني از زبان دانشجويي كه به هم‌راه استاد و ديگر دانشجويان براي تحقيق به آن‌جا رفته‌اند. كه البته اين دو نظر گاه در پايان داستان با يكديگر آميخته مي‌شوند، و به نوعي مي‌شود گفت يك زاويه ديد فرعي نيز به وجود مي‌آورند.
در داستان‌ «لوتكا» يك نظرگاه داناي كل محدود (نمايشي) وجود دارد. به هم‌راه آن نقل قول‌هايي غيرمستقيم كه از زبان اول شخص جمع است و هم‌چنين ديالوگ‌هايي،‌كه چون بلند‌ند، به شكل منولوگ جلوه مي‌کنند: از زبان همسر شخصيت اصلي داستان و دوست وي (حاج سيد)؛ كه به نوعي نظرگاه‌هايي فرعي‌اند.

خواننده‌ي حرفه‌اي را نويسنده تربيت نمي‌كند.
سهم نويسنده، فقط توليد اثر هنري مدرن،
لذت بخش، با محتوا و به لحاظ فرم،‌نو است

در داستان «سپيدرود زير سي‌وسه پل»، در آنجايي كه راوي در پوست شغل‌هاي مختلف از جمله: پزشكي، مهندسي، رياست اداره، كارمندي، راننده‌ي تاكسي سرويس، كتابفروشي، دستفروش و… فرو مي‌رود،‌ هر كدام از اين شغل‌ها را با پرسوناژي كه آن شغل را نشان مي‌دهد و با همان دايره‌ي واژگان مختص آن شخصيت‌، بيان مي‌كند. يعني چنديني نظرگاه فرعي.
داستان‌ «همه ما شاهديم» ادغامي است از دو نظرگاه اول شخص مفرد و اول شخص جمع، كه در جاي جاي‌اش عوض مي‌شود.
در داستان «؟» دو نظرگاه داناي كل محدود و اول شخص با يكديگر آميخته شده و تفاوت‌شان به وسيله‌ي گيومه نشان داده مي‌شود. اين گيومه‌هاي اول شخص، از گيومه‌هاي گفت و گو نويسي در دورن نظرگاه داناي كل نمايشي جداست.
در داستان نازي با اينكه دو نظر گاه اول شخص وجود دارد، اما يكي در درون داستاني است كه توسط راوي نوشته مي‌شود و ديگر همان روايت راوي.
اما درباره‌ي ضرورت پسا ساخت‌گرايي. هيچ ضرورت از پيش تعيين شده‌اي براي هيچ داستان‌نويسي وجود ندارد. او مي‌نويسد، آنگاه ديگران مي‌گويند در چه نوع ساختي نوشته است،‌با چه ساختي را ابداع كرده است. او مي‌نويسد. همين و فقط همين.

بسي گفته‌اند كه ادبيات ـ و البته داستان ـ امروز به خواننده‌ي حرفه‌اي ـ و امروزين ـ نيازمند است اين نياز تا چه اندازه ضروري است؟
بسيار بسيار بسيار زياد. اما اين خواننده‌ي حرفه‌اي را نويسنده تربيت نمي‌كند. سهم نويسنده، فقط توليد اثر هنري مدرن، لذت بخش، با محتوا و به لحاظ فرم،‌نو است. همين سهم تربيت خواننده با خانواده، مراكز آموزشي (مدارس، دانشگاهها و… )‌و منتقدين و مديوم‌هاي فرهنگي، رسانه‌ها: راديو، تلويزيون ( كه اين يكي قربانش بروم چه كارها كه نكرده!)، روزنامه‌ها و … است.

پس از «سپيدرود…» گويا كارهاي ديگري در دست انتشار داريد. از مجموعه يا مجموعه‌هاي بعدي خود بگوييد، نيز در مودر زمينه‌هاي نوشتاري ديگري كه پيش روي شماست.
ـ مجموعه داستان «پايين محله‌اي‌ها» (مجموعه‌اي از 10 داستان كه در فضايي بومي، در دهي خيالي در اطراف رشت (كه به تاسي از فاكنريوكتاپاتافاي من است!‌ مي‌گذرد.)
ـ مجموعه داستان «من و تو به خط بريل» كه 10 داستان از آخرين داستان‌هايم است.
ـ مجموعه داستان «به احترام چخوف» كه شامل 25 داستان كوتاه است.
حقيقتش مثل آن بازرگان كه در يكي از حكايات سعدي حضور دارد، تصميم‌هاي بسياري دارم، و هم البته داستان‌هاي زياد، چه كنيم، آرزو بر جوانان عيب نيست
نوشته شده توسط مسیحا در چهارشنبه 1388/12/05 ساعت 2 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 


 

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

تاریک شده است جنگل آدم ها

آدم های کنار هم یا تنها

دیروز درختها سه تار آوردند

امروز تفنگ بود و آتش فردا...

...................................

برف آمد وپاییز فراموشت شد

آن گریه یک ریز فراموشت شد

انگار نه انگار که با هم بودیم

چه زود همه چیز فراموشت شد!

.....................................

هر روز دروغ بیشتر خواهد شد

باغ از پی باغ بی ثمر خواهد شد

این شاخه راست هم دروغیست بزرگ

فرداست که دسته تبر خواهد شد!

..................................

بیچاره تر از آدم و عالم هستیم

ماتم زده ای مثل محرم هستیم

نه گندمی و نه یار گندم گونی...

ماهم دلمان خوش است آدم هستیم...

.................................

عشق من و تو حرام شد هرچه که بود

قربانی انتقام شد هرچه که بود

دیگر حرفی نمانده با هم بزنیم

بین من و تو تمام شد هرچه که بود...

....................................

لبهای سرخش رابه سرعت باد پاک کرد

رنگ صورتش راچه میکرد؟

لرزش پیاپی هیکل تراشیده اش را چه می کرد؟

تا خواست لب باز کندسیلی تندمحمودمیهمان صورتش شدوسرخی اش عمق  حادثه رابه همه فهماند.و دوست داشتن محمود رانیز(سایه درآینه  نوشته ی علی ماکیانی)

.....................................

زرشک .دلامذهب بگیر برو پیکارت

بگیربروپی زندگیت پی زن وبچه از جون من چی میخوایی؟

سرش را با سرافکندگی و درد یک ریزچشمهاش بلند کرد...

زندگیمو.زن و بچه ام رو.شرف و آبرومو...(سپیدارسیاه) نوشته ی علی ماکیانی

 


نوشته شده توسط مسیحا در شنبه 1388/07/11 ساعت 8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

چهار پایه

به نام خدا

 

چهار پایه ...نوشته ی علی ماکیانی 87

 

خوب به فضای خانه نگاه کن ، اینجا خانه ایست که اول توو بعد من را پرورش داد.وحالا ما با هم به آخر رسیده ایم و آخرین بازماندگانیم .خوب نگاه کن...

پنجره که انگار صد سال است باز نشده ، همه جا را گرد و غبار احاطه کرده ، حتی لباس های پدرم با آن همه ابهت....

آیینه نیست ، اما تو بگو...

من چه قیافه ای به خود گرفته ام؟

کبود هستم؟! خب نه، اما می شوم.

رنگم پریده است؟!

نیازی به گفتن تو نیست ! هرکس به اینجا که من رسیده ام ، برسد رنگش تغییر می کند.

چشم هایم از حدقه بیرون زده اند؟

این را هم خودم احساس میکنم.

خانه سیاه و تاریک است؟

خودم این را می بینم.

فقط نمی دانم امروز چندم ماه است؟ حتما میپرسی برای جه؟

می خواهم بدانم از مرگ آخرین نفر چند روز میگذرد... که البته زیاد مهم نیست...نه؟

تو چرا ساکتی؟ ناراحتی؟ نباش.چقدر میخواهی زنده بمانی؟کافی نیست؟

به جیر جیرت می ارزه؟دیگر به سکوتت عادت کرده ام.کاش یک نقاش این صحنه را نقاشی می کرد...تو پایه شده ای ، پاهایم روی تو، من به آخر رسیده  ام، و تو هم مثل من...

نور کم رمق هم که از درز های پنجره به ما می تابد، صحنه را شبیه فیلم ها کرده است.

راستی این رامحکم بسته ام؟ تا جایی که امکان داشت نگذاشته ام اتفاقی غیر منتظره بیفتد و مانع من شود.

جیر جیر...به هر طرف که می کشمت همین صدای لعنتی را میدهی ، اما دوستت دارم.

رویت آنقدر نشسته ام که مطمئن هستم حلا زوارت در رفته و با یک پا می شکنی .     

دوستت دارم چون ناجی من میتوانی باشی.

خوب یادت می آید که به زورپدر رویت می نشستم و مو های نازنین نوجوانی و تازه جوانی ام جلوی چشمهام یکی یکی زیر پاهایم می افتاد...نق نزن پدر سگ...لال شو پدر سوخته...

بغض میکردم و یاد مادرم می افتادم.جیر...جیر...این صدا مرا آرام می کند.چون بوی کهنگی می دهد.مادرم که دق مرگ شده بود ، یادت می آید؟

یکی تورا پایه برای اعلامیه زدن کرده بود.یکی تو را....

نمی خواهم آن روز که گوشه حیاط کز کرده بودم و درخت ها و کف حوض یخ بسته را ، سرما را،گریه هایم را،نه... نمی خوا هم بیاد بیاورم.آب دماغم را با آستین چرک و چروک پاک میکردم و اشکهام را.

نمی خواهم بیاد بیاورم کسی مرا نوازش نمی کرد.یک 10ساله بی مادررا...

دیگر حتی زمانی را که  نزدیک عید بود و پایه بودی تا مادرم سقف خانه را.تمیزکند ، پرده ها را هم.نمی خواهم یادم بیایند.

جیر جیر...به به! چه آرامشی...حتی بیشتر از زمانی که رویت می نشستم و ماشین سواری من می شدی و تنها غصه ام کتک خوردن مادرم بود...

راستی خواهرم را یادت می آید؟حتما فراموش نکرده ای بی چاره مثل کالای معادلاتی به زور پدرم زن پیرمردی شد که اونوکریش را می کرد؟

اگر کمی کوتاه تر بودی این اواخر باید گرمای منقل را هم تحمل می کردی.از این حیث شانس آوردی.

آ نقدر پیر شده ای که از این بالا فقط با یک ضربه می شکنی . نمی دانم چرا حرف نمیزنی؟

حرف بزن... بعد از ضربه ای که با کف پا زدم اگر زنده ماندی، به تمام مردم بگو آن پیر لعنتی چگونه کثیف در کنج همین اتاق جان میکند و میان کثافت های خودش دست و پا میزد والتماس میکرد. حتما چون من یه قاتلم با من حرف نمی زنی؟از من نفرت داری؟دیگر فرقی نمی کند . جنازه اش بوی تعفن را درون خانه ریشه دار کرده است. خوش بو نیست؟چرا؟ امیدوارم فهمیده باشی ادم ها چقدر پستند...

تنها پسرش کشتش نه؟مگه اون من رو نکشت؟ پدر!!! چه واژه تمسخر آمیزی . مگر او خواهرم را نکشت؟مگر بعد از مرگ مادرم روزی یک نا مادر تاریخ مصرف دار بالای سرم نبود؟مگر شعله هایی که خواهربیچاره ام را می سوخت و می خورد را ندید؟جیر جیر...باشه باشه.حتما میگویی زودتر؟ باشه ! کلافه شده ایی؟ یادت باشد اگر بعد از ضربه زنده ماندی ، بو، من، خواهرم ، مادرم ، وهمه چیز را فراموش کنی به جز مرگ پدرم . می خواهم همه بدانند چگونه جان کند.

پاهایم میلرزند.حق دارند.بعد از 30سال زندگی ناب و خوشایند حق دارند بلرزند. حالا که پای راستم را بلند میکنم تا ضربه بزنم آخرین حرفم راهم می زنم...جهار پایه بابت همه چیز ممنونم...جیر....                                            
نوشته شده توسط مسیحا در پنجشنبه 1388/06/19 ساعت 6 بعد از ظهر | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

پیوند های روزانه

پیوند ها

امکانات


Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط :سعید تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط سعید دارابی